بهراد جونبهراد جون، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره
لحظه ی آشنایی لحظه ی آشنایی ، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

بهراد عمر مامان و بابا

پایان 11 ماهگی نفسم

                                                                                   پسرم امروز پایان   ماهگیته ماشالا هزار ماشالا هر روز داری بزرگتر و جیگرتر میشی  پسرمون یاد گرفته بای بای کنه ...
11 خرداد 1393

میلاد امام علی و روز پدرمبارک

پدر جان ، با یك دنیا شور و اشتیاق وضوی عشق می گیرم و پیشانی بر خاك می گذارم و خداوند را شكر می كنم كه فرزند انسان بزرگ و وارسته ای چون شما هستم. پدر جان عاشقانه دوستت دارم و دستانت را میبوسم. میگن خداوند به هر كسی به اندازه دلش داده ببین دل من چقدر بزرگه كه خدا تو رو به من داده. نازنینم با تمام وجود دوستت دارم و مردانگی ات را می ستایم و به وجودت افتخار می كنم. روزت مبارك. ...
22 ارديبهشت 1393

پایان 10 ماهگی نفسم

سلام مامانی پسرم ببخش که چند روز بعد از 10 ماهگیت این پست رو میذارم ، 11 اردیبهشت 10 ماهگیت رو هم به امید خدا پشت سر گذاشتی ایشالا همیشه دلی شاد و لبی خندون و تنی سالم زیر سایه ی خدا داشته باشی عزیزم .   خیلی دوست دارم بهرادم خیلی ماهگیت مبارک امیدم خدایا شکرت ازت ممنونم بخاطر این نعمت بزرگ و دوست داشتنیت   پسرم   ...
18 ارديبهشت 1393

شیطنتهای بهراد جونی

سلام به پسر مهربونم مامانی هر روز که بزرگتر میشی شلوغترم میشی ، علاوه بر چهاردست و پا رفتن دوست داری از یه جا بچسبی بلند شی که بیشتر از میز تی وی میچسبی و همونجا مشغول کوبوندن کنترل رو دستگاهای دیگه میشی و کلی ذوق میکنی و منم حرص میخورم چون به خاطر تو جای دستگاهارو عوض کردم ولی فایده نداشت بازم دستت بهشون میرسه و کار خودت رو میکنی . کاشکی فقط همون بود  گلدونارو میندازی زمین ، به کنسول میچسبی و بلند میشی ، از دسته ی اجاق گاز میگیری و بلند میشی که خیلی خطرناکه ، چسبیدن به لباسشویی در حین شستن لباس ، کندن برگای گلای من که خیلی بهشون حساسم ؛ هرچقدرم بهت میگیم پسرم دست نزن جیز خطرناکه بیا اینور نکن بدتر لج میکنی و کلی شیطنت...
16 ارديبهشت 1393

رفتن به شیت 15فروردین

سلام پسر گل مامانی جمعه با خانواده ی  پسرخاله ی بابایی رفتیم شیت کلی بهت خوش گذشت عزیزم وقتی بردمت پیش رودخونه بهم نگاه میکردی و میخندیدی ، میذاشتمت کنار درختا عکس بگیرم دستتو میکشیدی روی زمین برگارو  برمیداشتی وبا تعجب بهشون نگاه میکردی ، خیلی دوست داشتم به حال خودت بذارم و بازی کنی ولی زمین نم و سرد بود ترسیدم خدا نکرده سرما بخوری جیگرم       اینم ثنا کوچولو که تازه از خواب بیدار شده     چند تا گل بهت دادم همرو میذاشتی دهنت     انصافا پسرم چه نازه ماشاالله هزار ماشاالله بترکه چشم...
15 فروردين 1393

آش دندونک بهراد عسل

  سلام خوشگل مامانی امروز مامانی برات آش دندونک درست کرده بود ظهر رفتیم اونجا کمک کنیم ، قبل ما خاله زینب اومده و بیشتر کارا رو انجام داده بود (دستت درد نکنه خاله زینب) بعد اینکه ناهار خوردیم رفتیم آشو کشیدیم و تزیین کردیم بعدم بابایی و بابا بهمن و من و تو رفتیم تا بین فامیل پخش کنیم .  بابایی و مامانی و خاله زهره و خاله زینب دست همتون درد نکنه         چند تا عکسم برا یادگاری گرفتم         اون نگاهتو قربون جیگرم نوش جونت بهراد نانازم          و اما آشپزب...
6 فروردين 1393

چهارشنبه سوری مبارک

بهراد کوچولوم اولین چهارشنبه سوریت مبارک     دستانت را به من بده تا با هم از رو آتیش بپریم! آنان که سوختند ، همه تنها بودند! چهارشنبه سوری مبارک   واست آتیش روشن کردم که آخر زمستونه         چهارشنبه ی آخر سال قلب من آتیش بارونه غمهاتو آتیش میزنم سرخی آتیش مال تو          چشم حسودا کور شه از عشق میون من و تو                                      ...
27 اسفند 1392