بهراد کوچولو تو این روزا
سلام هستی مامان ؛ پسرم هر روز از روزای خوب خدا که میگذره بزرگ شدنت رو دارم میبینم ، چشم حسود کور عسلی شدی که نگوووووووووو
هر روز بیشتر از روز قبل بهت وابسته میشم ... خیلی دوست دارم مامانی 



این روزا یه کارایی میکنی که کلی میخندیم ، موقع غذا خوردن وااااااااای نگو چنان با هیجان خودت رو میخوای به غذا برسونی که ما خندمون میگیره هر کی ندونه فکر میکنه هیچی بهت نمیدیم که بخوری
چون هنوز نمیتونی چهاردست و پا بری خیلی زور میزنی که دستت به غذا برسه که نمیرسه اونوقته که صدات در میاید و گریه میکنی
من یا بابایی هم بغلت میکنیم و میبریمت پیش خودمون ، همین که میخوایم قاشق غذا رو بذاریم دهنمون یا قاشقو وسط راه اذمون میگیری یا یه نگاهه مظلومانه به غذا خوردنمون میکنی که آدم خجالت میکشه
خلاصه اینکه داستانی داریم موقع غذا خوردن... هر روز که بهت کمک غذایی میدم خدا رو شکر خوب میخوری
ایشالا تا آخرش همینجوری باشه ![]()
بابایی برات یه تاب گرفته که خیلی دوسش داری البته به شرط اینکه فقط هل بدیم
اگه ثابت بمونه سعی میکنی بیای پایین . دو بارم بابایی تابت رو هل میداد که همونجا خوابت برد منم عکستو گرفتم ، سر فرصت عکساتو میذارم.
چند شبم که حالا حالاها نمیخوابی و بهانه میگیری
دوست داری بازی کنی یا کارتون ببینی یا من باهات بازی کنم منم باید بیدار بمونم و اطاعت امر تا بهراد کوچولو خسته بشه و شاید خوابش بگیره شااااااااید و بخوابه
تا ساعت 3 هم سابقه داشته 



بهراد کوچولو تو این روزا
