پایان هشت ماهگی گلم

سلام پسر نازم ببخش که تواین یه ماهه گذشته چیزی نتونستم تو وبلاگت بذارم
تواین یه ماهه ماشالا هزار ماشالا خیلی بلا شدی بعضی وقتا واقعا کم میارم ؛ مدام میخوای تو بغل باشی و بگردی ،از هر غذایی که ما میخوریم تو هم بخوری ، سفره به هم بریزی ،هر چی دم دستت باشه بکشی و بریزی و بپاشی و ...
وقتی بابا بهمن از سر کار میاد خونه چشمت که بهش می افته دستاتو باز میکنی و خودتو لوس میکنی تا بابا بغلت کنه ولی بابا تا میره لباسشو عوض کنه چنان گریه ای میکنی که انگار زنبور نیشت زده خلاصه اینم شده داستان هر روزمون
هفته ی گذشته عمو کوچیکه عمو اصغر رفته بود مشهد برات سوغات آورده بود خیلی خوشگل بودن مرسی عمو اصغر
اینم عکساش
این لباس خوشگل که موقع سال تحویل میخوام بپوشونم خیلی ناز میشی


چند تا عکسم که تو هشت ماهگیت گرفتم

این عکسو بابا بهمن گرفته از طرز خوابیدنت خوشش اومده





صحت حموم مامانی دقیقا 11 اسفند پایان 8 ماهگیت بردمت حموم
عاشق حموم رفتنی

قربون اون خندهات پسرم





عزیزم خداروشکر هشت ماهگیتم به سلامتی پشت سر گذاشتی ایشالا تمام عمرت رو به سلامتی و شادکامی زیر سایه ی خدا سپری کنی
زندگی کتابی است پر ماجرا
هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز...


پایان هشت ماهگی گلم
